هر آوندى بدانچه در آن نهند تنگ شود جز آوند دانش كه هر چه در آن نهند فراختر گردد . [نهج البلاغه]
شنبه 7 ارديبهشت 1387 , ساعت 10:6 عصر

سلام...


آهستان اصلي همين آهستان پارسي بلاگ بوده، هست و خواهد بود.....


اما آهستان جديد هم راه اندازي شده.....


مخلص همه دوستان نتي مخصوصا پارسي بلاگي‏هاي عزيز... يا علي


http://ahestan.wordpress.com


چهارشنبه 4 ارديبهشت 1387 , ساعت 10:36 عصر

شايد شما هم مطلب سوزناك مسيح علي‌نژاد را در وبلاگش خوانده باشيد. ايشان كه ظاهرا از تيتر‌هاي كيهان و مصاحبه‌هاي فارس و خبرپراكني صدا و سيما، بدجوري دلشكسته شده‌اند، اينبار با چشماني اشك‌بار، عقده‌هاي دل سوخته خود را به رشته تحرير در آورده ، تا به ما ملت گرسنه، بفهماند كه از نوشتن آواز دلفين‏ها، قصد و غرض خاصي نداشته و اصلا دلفين بودن، چندان هم احساس ناخوشايندي ندارد كه بعضي‌ها بدشان آمده است! حتي براي اينكه خيال همه را راحت كنند، با سوز و گداز خاصي نوشتند: من مي‏شوم دلفين معركه، گريه مي‏كنم، گردن كج مي‏كنم ، نداشته‌هايم را زار مي‌زنم ... قلب كوچك دخترك ساده روستايي ما چنان از اين همه هياهو به درد آمده، كه براي اثبات مزيت دلفين بودن، به سراغ آيات و روايات و ادبيات رفته و با بيان نمونه‌هايي از كاربرد تشبيه انسان به حيوان، نتيجه گرفته‌اند:« آيا وقتي پيامبر در حديث «كُلكُم راع» مسلمانان و يا نوع انسان را مانند گله‌اي از گوسفند، گاو يا بز تشبيه مي‌كند، قصد توهين به پيروانش را دارد؟» و يا « اگر فردوسي رستم را در جايي به عقاب و در داستاني به پلنگ و در حادثه‌اي به گرگ تشبيه مي‌كند، قصد خواركردن قهرمان خود را دارد؟ »... حقيقتا هر چه درباره ميزان شباهت و ارتباط مثالهاي ذكر شده با آنچه كه در آواز دلفينها بيان شده بود فكر كردم، ارتباطي پيدا نكردم. همه ما به خوبي مي‌دانيم كه فردوسي، رستم را از جهت چابكي، دلاوري و جنگاوري، به گرگ و پلنگ و عقاب تشبيه كرده است و اصلا در ادبيات و يا در زندگي روزمره ما انسانها هم، هر يك از حيوانات به لحاظ خصلتهايي كه در آنها وجود دارد به همان ويژگي‏ها شناخته شده و از بقيه جاندارن متمايز مي‌شوند، همچنانكه «دلفين‌ها» هم به خاطر تيزهوشي و باهوش بودن مشهور و معروف هستند، اما آيا مسيح علي‌نژاد، با تشبيه مردم ايران به دلفينها، به خصلت تيزهوشي آنها اشاره كرده بود ؟!... وقتي توضيحات خانم علي‌نژاد را درباره كابرد تشبيه در ادبيات مي‌خواندم، ياد روزهايي افتادم كه گروهي ديگر از همفكران ايشان، در روزنامه‌ها و سخنراني‏هاي خود از اينگونه تشبيهات استفاده ‌مي‌كردند و جالب اينكه همه آنها هم براي دفاع از خود، همين دلائل خانم علي‌نژاد را بكار مي‌بردند. به عنوان مثال مي‌توان به سخنان آقاي مهندس خرم استاندار وقت خوزستان (و وزير راه دولت آقاي خاتمي)اشاره نمود كه مردم ايران را به رقاصاني تشبيه كرده بود كه به عقيده ايشان تنها شخصيتي مانند امام مي‌توانست آنها را به خوبي برقصاند!! و يا به تشبيهات توهين‌آميز آقاي رجبعلي مزروعي كه ادعا كرده بود اگر در كشور مرگ موش هم يارانه‌اي شود، مردم ايران مشتريان خوبي برايش هستند! (و البته براي آنكه به ما مردم بي‌سواد بفهماند كه در ادبيات غني فارسي مشابه چنين تشبيهاتي به وفور يافت مي‌شود، خودشان را هم جزو دوستدارن و حاميان يارانه‌اي كردن مرگ موش قرار داده بودند!)...


بگذريم كه توجيهات و توضيحات جديد خانم علي‌نژاد، هيچ مشكلي را حل نكرده و نمي‌كند و فقط به خودباوري افراطي ايشان اشاره دارد كه حاضر به پذيرش اشتباه خود نيستند و اصلا معلوم نيست كه چرا ايشان علاقه فراواني به ادامه ماجراي دلفين‌ها دارند؟! كسي چه مي‌داند؟ شايد از تشابه مغز دلفين‌ها با انسان خوششان آمده است، پس بايد به خانم علي‌نژاد گفت:«دلفين بودن هيچ عيب و ايراد خاصي ندارد، به شرط آنكه مغزمان هم دلفيني باشد!»  


سه‏شنبه 3 ارديبهشت 1387 , ساعت 10:49 عصر

چيزهايي که امروز با چشمانم ديدم:


امروز وقتي از کنار يک قنادي رد مي‌شدم چشمان حسرت‌بار و گرسنه يک کودک را ديدم که به همراه پدر ميانسالش از پشت ويترين به شيريني‌هاي خامه‌اي و تر و خوشمزه آن قنادي نگاه مي‌کرد. وقتي جواب رد پدر را براي خريدن شيريني‌ خامه‌اي شنيد، به سراغ شيريني دانمارکي يا گل محمدي خودمان رفت، اما پدر قيد خريد همان دانمارکي را هم زد و دست پسرش را گرفت و رفت...


امروز وقتي به چهار راه اول نزديک ‌مي‌شدم، ماشينها را ‌ديدم که گرفتار ترافيک وحشتناكي شده بودند. اولش فكر كردم كه تصادفي اتفاق افتاده، اما بعد متوجه شدم كه علت اين شلوغي‌ها، يك خانم متبرج بوده‌اند! جوانان اهل تميز هم براي رساندن آن خانم از همديگر سبقت مي‌گرفتند!


امروز وقتي از روي پل عبور مي‌کردم، ماشين مدل بالايي را ديدم که ناگهان ترمز زد و خانم جواني از آن بيرون افتاد... بلند شد ... ناله‌اي زد... باز هم به زمين افتاد... من رد شدم و نگاهش کردم. آدمهاي ديگر هم نگاه مي‌کردند... مرد جواني از ماشين مدل بالايش پياده شد، خانم جوان همچنان کنار جاده ولو شده بود و گريه مي‌کرد!


امروز وقتي به تقاطع خيابان رسيدم، ماشينها در هم مي‌لوليدند. سرم را بالا گرفتم، چراغ راهنمايي و رانندگي از کار افتاده بود. پليسي هم درکار نبود. پسرک جواني، وجدانش درد گرفته بود، آمد و وظيفه هدايت ماشينها را برعهده گرفت!


امروز وقتي به چهارراه آخر رسيدم، موتورم خاموش شد. در اوضاع و احوالي که همه ماشينها و آدمها براي رد شدن عجله داشتند، ماندن من آن وسط، رد شدن آنها را دچار مشکل مي‌کرد. موتورم را کشان کشان به سمت کنار خيابان کشيدم، يادم آمد که همين ديروز 5 ليتر بنزين توي حلقومش ريخته بودم... سرم را پايين بردم... نمي دانم کدام شير‌پاک خورده‌اي شير بنزينش را بسته بود!


امروز خيلي چيزهاي ديگر هم ديدم...


دوشنبه 2 ارديبهشت 1387 , ساعت 9:44 صبح

ديشب يكي از دوستان وهابي بحثي را آغاز كرد كه ناگزير به پاسخگويي به ايشان بودم! البته اين را يادآوري كنم كه بنده نه طلبه‏ام و نه سواد علمي و ديني اينكار را دارم، اما از آنجايي كه معمولا چنين بحثهايي در محيط نت، فاقد هرگونه پشتوانه علمي لازم مي‏باشد و دوستان و برادران اهل سنت ما هم از هر شيوه و راهكاري براي اثبات ادعاي خود استفاده مي‏كنند، گفتم بد نيست كه من هم وارد اين كارزار بشوم. دوست وهابي ما، ديشب بحثي را مطرح كرده بود درباره اعتبار منابع حديثي شيعه و طبيعتا نتيجه دلخواه ايشان هم اين بود كه بيش از 70 درصد از احاديث شيعه فاقد اعتبار لازم هستند! و جالب اينكه براي اثبات حقانيت خود، به گفته يكي از علماي شيعه نيز استناد كرده بود!! حدس مي‏زنيد آن عالم شيعه كه دوستان وهابي، اينچنين از خواندن نظرات ايشان ذوق زده شده‏اند چه كسي مي‏تواند باشد؟ سيد رضي؟ سيد مرتضي؟ شيخ صدوق؟.... امام خميني؟ شهيد مطهري؟ علامه طباطبايي؟؟ خيالتان را راحت كنم، عالم شيعي مورد نظر كسي نيست جز جناب آقاي محسن كديور! (برادر خانم آقاي مهاجراني) بي‏جهت نيست كه در سالهاي اخير، بسياري از شخصيتهاي روشنفكر شيعي مانند دكتر سروش، سيد محمد خاتمي، مصطفي معين و ... به بركت انديشه‏هاي فراجناحي، فراملي، فراديني و فرامذهبي خود مورد استقبال برادران اهل سنت ما قرار گرفته‏اند! اينجاست كه به ياد جناب مولوي عبدالحميد مي‏افتم كه پس از سخنراني آقاي خاتمي در زاهدان، از شادي در پوست خود نمي‏گنجيد! چرا كه آقاي خاتمي در آن ديدار مردمي، ماجراي غدير و حديث من كنت مولاه را به دوستي مردم با علي بن ابيطالب تفسير كرده بودند! به قول جناب مولوي:«آقاي خاتمي با بيان اين تفسير بزرگترين خدمت را به ما كرده‏اند!» حرفي هست؟ بله... خيلي دوست داشتم كه مرحوم مدرس را مي‏ديدم و به ايشان مي‏گفتم كاش مقدمه، موخره و يا تفسيري بر ديانت و سياست مورد نظر خود مي‏نوشتند!


شنبه 31 فروردين 1387 , ساعت 11:44 عصر

امروز براي پيدا كردن مطلبي سري به آرشيو مجلات سالهاي گذشته زدم. عادت بدي نيست. اينكه هر از گاهي به بهانه‌هاي مختلف، كارتن‏ها و جعبه‌ها را باز و بسته ‌‌كني تا وارد دنياي خاطراتت شوي... امروز يكبار ديگر صفحات آن مجلات را ورق زدم. حس و حال عجيبي داشت، خواندن اشعار و داستان و ديدن تصاوير آدمهايي كه روزگاري دوستشان داشتي، اما بعضي‌هايشان ديگر امروز زنده نيستند و آنهايي هم كه هنوز نفس مي‌كشند، يا روي تخت بيمارستانند و دارند با مرگ دست و پنجه نرم مي‌كنند و يا آنقدر تنها هستند كه آرزو دارند كسي پيدا بشود و آنها را قبل از مرگ، به آسايشگاه كهريزك برساند!


امروز در لابلاي آن صفحات، قيصر امين‌پور را ديدم كه نوشته بود:«مرا به جشن تولد فرا خوانده‌ بودند/ چرا سر از مجلس ختم در آورده‌ام؟»


و احمد عزيزي كه مثل هميشه شطحياتش را مي‌خواند و  مي نوشت:«سلام مرا برسانيد به همه منتظران / و همه سفركردگان/ سلام مرا به همه مادران برسانيد/ و به همه دلدادگاني كه در غروبها و افقها گم شده‌اند/ زيرا من همه جاده‌ها و همه سرگرداني‌هاي جهان هستم...»


و مهدي آذر يزدي كه از غصه‌هايش مي‌گفت:«غصه مي‌خورم چرا من زندگي ندارم. غصه مي‏خورم وقتي كسي مي‌آيد اينجا نمي‌توانم آنطور كه شايسته است از او پذيرايي كنم... دوست دارم آرامش داشته باشم و فقط مطالعه كنم تا اين كه بالاخره نوبتم شود!»


امان از اين حس نوستالژي دوست‌داشتني كه اگر خودت هم بخواهي فراموشش كني، رهايت نمي‌كند. شايد تنها راه رهايي از اين حس غريب، سوزاندن و نابود كردن هر آنچيزي باشد كه ما را به گذشته مي‌رساند. اما مگر امكانش هست؟ مگر مي‌شود هر چه دفتر و كتاب و نوار و سي‌دي و عكس و فيلم را نابود كرد؟ اصلا فرض كنيم همه آنها را هم سوزانديم، با اين همه خاطره تلخ و شيرين چه كنيم كه از سالهاي گذشته در ذهن خود انبار كرده‌ايم؟ امان از اين حس غريب... 


 


جمعه 30 فروردين 1387 , ساعت 2:32 عصر

پس‌لرزه‌هاي سخنراني احمدي‌نژاد در قم همچنان ادامه دارد و همانطور كه انتظار مي‌رفت اينبار نيز چون گذشته، سر و صداي شخصيتهاي مخالف رييس‌جمهور از روزنامه‌ها، سايتها و وبلاگهاي مختلف به گوش مي‌رسد. اكبر اعلمي ، احمدي‌نژاد را به سياست پوپوليستي متهم كرد، هرچند اين شجاعت را هم داشت كه دايره نقد خود را به سمت و سوي روساي جمهور قبلي بكشاند كه همواره شعار «نميگذارند» را سرلوحه كار خود داشتند! پايگاه اطلاع‌رساني روزنا وابسته به روزنامه اعتماد ملي هم ضمن آوردن سخنان رييس جمهور و بدون ذكر هرگونه نقد و انتقادي، تنها به اين جمله بسنده كرد كه«احمدي‌نژاد، احمدي‌نژاد را تبرئه كرد!» اما در اين ميان محمد علي ابطحي كه در نوشتن مطالب تخيلي و خيالي از همه دوستان و آشنايان خود تبحر بيشتري دارد، در وبسايت شخصي خود نوشته است:« وزارت اطلاعات که در دستگيري دانشجويان، بعضي از اقليت هاي قومي، جنبش زنان، مرتبطين با خارج، و موارد بسيار ديگري نشان داده است که اگر در موردي برخورد را تشخيص دهد بي رودربايستي اقدام مي کند و بر قضايا مسلط است ، اگر واقعا حرف رئيس جمهور را درست مي داند که عده‌اي مسئول گران شدن مسکن که تمام جامعه با آن درگير هستند، مي‌باشد چرا از اين قدرت خود در طول اين يک سال براي نابود کردن اين باند که سرنوشت اقتصاد کشور را زير و رو کرده اند استفاده نکرده است؟ اگر واقعا چنين است اولين وزيري که حتما مي‌بايست تغيير کند، وزير اطلاعات بوده است.» نمي‌دانم چرا با خواندن جملات بالا، احساس مي‌كنم كه حق با همين جماعت است و حقيقتا براي گفته‌هاي آنها هيچ پاسخي ندارم، اما خيلي دلم مي‌خواهد كه به اعلمي بگويم اين درست كه روساي جمهور سابق ما هم هميشه از كلمات و عبارتي مانند «نمي‌گذارند» استفاده مي‌كردند، اما حقيقتا چند بار اين جرات را به خود دادند كه در برابر يك ملت بايستند و به خطاي خود  اعتراف كنند و از آنان معذرت‌خواهي كنند؟ مگر اين خواسته شما و دوستانتان نبود كه «آقاي احمدي‌نژاد، اگر واقعا نمي‌توانيد عدالت را برقرار سازيد، اين شهامت را داشته باشيد و به آن اعتراف كنيد!»... و شما آقاي ابطحي عزيز، شما و سيد بزرگوارتان كه دانستن را حق مردم مي‌دانستيد، شما چند بار در پيشگاه ملت، به خطا‌هاي بيشمار خود اعتراف كرديد؟ در همان هشت سالي كه به عقل و شعور و فهم مردم ايران احترام گذاشتيد، چند بار دستهاي پيدا و پنهان مافياي قدرت و ثروت را افشا كرديد؟ پاسخش را خودم مي دانم، هيچ بار!! چرا كه خودتان بهتر از هركسي دوستان، آشنايان و پدرخوانده‌ها را مي‌شناختيد! براي همين هم امروز خودتان را به كوچه علي چپ زده‏ايد... با خواندن يادداشت شما به ياد ماجراي مرحوم مدرس و رضاخان افتادم. آنجا كه رضاشاه به مدرس گفته بود:«به حضرت آقا بگوييد، اينقدر پا روي دم ما نگذارند» حتما پاسخ مدرس را هم خودتان مي‌دانيد كه جواب داد:«به رضا بگوييد كه اندازه دم شما هم بايد معلوم باشد، آخر ما هر كجا پا مي‌گذاريم مي‌بينيم كه دم شما هم آنجاست!»


پنجشنبه 29 فروردين 1387 , ساعت 1:0 صبح

قبلا هم نوشته بودم كه علت راي دادن من به احمدي‌نژاد، نه بخاطر آوردن پول نفت بر سر سفره‌ها بود، نه براي برقراري عدالت، نه زدودن فقر، نه بالا آوردن ما از زير خط فقر (كه البته سالهاست اين پايين به ما خوش مي‌گذرد) نه خانه‌دار كردن ما و نه هيچ وعده و وعيد انتخاباتي ديگر. من به احمدي‌ن‍ژاد راي دادم تنها به اين دليل كه قرار بود ما را از شر آدمهاي تكراري نجات دهد. آدمهايي كه سالها مجبور بوديم قيافه‌هاي تكراريشان را مانند سريالهاي تكراري از تلويزيونمان ببينيم! آدمهايي كه طبق يك قرار دوستانه، صندلي‌هاي مجلس و دولت را بين خودشان تقسيم كرده بودند و به حق و حقوقشان قانع بودند! آدمهايي كه سالها چون كركس و كفتار بر تمام ذخاير مادي و منابع زير زميني و رو زميني اين مملكت سايه انداخته بودند، آدمهايي كه كوه و دشت و بيابان و صحرا و كوير و جنگل و درياي اين سرزمين را جزو ملك شخصيشان مي‌دانستند و هركجا كه بويي به مشامشان مي‌رسيد، سر و كله آنها هم پيدا مي‌شد، آنوقت سيم خارداري بود و حصاري و اداره ثبتي و باقي قضايا! آدمهايي كه البته در انظار عمومي پز چپ و راستي بودنشان را مي‌دادند اما كافي بود كه مثلا مراسم عروسي دختر فلان آقاي «راستي» و يا ختنه‌سوران پسر فلان آقاي «چپي» باشد، ديگر همه دشمني‌ها به دوستي تبديل مي‌شد و اين مردم بيچاره‌ي فلك‌زده‌ي آسيب‌پذير «زير خط فقر نشين» مملكت اسلامي بودند كه انگشت به دهان مي‌ماندند و تازه مي‌فهميدند كه بله دعوا بر سر لحاف ملاست! در اين اوضاع و احوال، شنيدن صداي مردي كه از برهم زدن قواعد بازي آن آدمها دم مي‌زد، غنيمت بود...


بله صحبت بر سر احمدي‌نژاد بود كه ما را از شر آن آدمهاي تكراري نجات داد. البته كنار گذاشتن مردان هزار چهره به همان سادگي نبود كه احمدي‌نژاد تصورش را مي‌كرد. نه تنها قطع كردن دست آنها از بيت‌المال، بلكه حتي افشاي نام اين پدرخوانده‌ها هم كار آساني نبود. اين را همه مي‌دانستند و كمتر كسي بود كه انتظار داشته باشد شق‌القمري در اين مملكت ايجاد شود . هر چند خود احمدي‌نژاد اين حقيقت را خيلي دير با مردم مطرح كرد. صحبتهاي ديروز ايشان در جمع مردم قم مويد همين حرف است:« من قبل از انتخابات تصويري از صحنه تلاش براي برپايي عدالت در ذهنم داشتم. مي‌دانستم كه برپايي عدالت سخت‌ترين مرحله پيشبرد انقلاب اسلامي است. مي‌دانستم كه سنگين‌ترين عرصه‌هاي برخورد و تقابل در اجراي عدالت اتفاق خواهد افتاد اما بايد در محضر شما مردم قم اعتراف كنم، آن چيزي را كه الان دارم مي‌بينم و تجربه مي‌كنم، بسيار سنگين تر از آن چيزي است كه ابتدا در ذهنم بود. » البته سخنان رييس جمهور در قم نكات تازه ديگري هم داشت. اعتراف به حضور و نفوذ گسترده كركسهاي اقتصادي و كفتارهاي سياسي در تمامي سيستمهاي اداري مملكت و حتي سازمانهاي زيرمجموعه دولت! احمدي‌نژاد همچنين اين وعده را هم به مردم داد كه سال 78 سال قطع دست بعضي‌ها از بيت‌المال خواهد بود!! به هر حال مي‌توان نشست و منتظر ماند و با چشمان خود ديد، يا شاهد قطع شدن دست آن آدمها خواهيم بود، يا باز هم اعتراف رييس جمهور به گردن كلفتي آنها! اما براي من در اصل ماجرا هيچ تغييري ايجاد نمي‌شود؛ احمدي‌نژاد همان مردي است كه ما را از شر سريالهاي تكراري نجات داده بود!


متن كامل سخنراني رييس جمهور در جمع مردم قم


مقاله‏اي جالب و خواندني از حسين درخشان (يا به عبارتي پدر وبلاگ نويسي در ايران؟!) :


اگر کسي در کل تاريخ بعد از انقلاب ايران شايسته‌ي لقب «اميرکبير» باشد، همين آهنگرزاده‌ي شيردل و کوچک‌جثه‌اي است که همه‌مان (از جمله خود من) به طرز شرم‌آوري دست‌کمش مي‌گرفتيم و تحقيرش مي‌کرديم. کاش حالا اگر به اشتباه خودمان پي برده‌ايم، بخصوص مايي که با آن فساد و نابرابري دست‌پخت ر... و خاتمي مخالف بوده و هستيم، تعصب‌هاي مذهبي و طبقاتي‌مان را کنار بگذاريم و به ياري اين مرد و ياران کم‌تعدادش، که جبهه‌اي از سرمايه‌سالاران اين مملکت، از بازار و موتلفه گرفته تا کارگزاران و مشارکت روبروي‌شان صف کشيده‌اند، بشتابيم. مي‌ترسم که اگر اين «اميرکبير» را تنها بگذاريم، مثل همان اميرکبير قبلي سربه نيستش کنند. اين فرصت دوباره به دست نخواهد آمد.


چهارشنبه 28 فروردين 1387 , ساعت 1:22 صبح

شيرين خانوم!شيرين خانوم كه حتما معرف حضورتان هست؟ همان خانم محترم و مهرباني كه اين روزها تمام هم و غم خود را صرف آزادي بيان و چيزهاي ديگر در سواحل شمالي و جنوبي مملكت كرده است! همان شيرين خانومي كه زندگي‌اش را در راه آرمانگرايي همجنسي و همجنسگرايي آرماني به خطر انداخته و از هيچ كوششي هم براي رهايي از بند تعلقات فرو گذار نكرده است! همان خانمي كه بخاطر برقراري صلح در « جزاير قناري و هاوايي» برنده جايزه صلح نوبل شده بود! بله... همان شيرين خانوم را مي‌گويم، ايشان همين چند روز پيش تهديد به مرگ شدند! ماجرا هم از اين قرار است كه يك روز صبح، وقتي ايشان به محل كارشان مي‌روند، در برابر چشمان خود برگه‌اي را مي‌بينند كه بر روي آن نوشته بود:«شيرين! ما آخرش تو را مي‌كشيم!» به همين راحتي... خوب شما اگر جاي شيرين خانوم بوديد، چكار مي‌كرديد؟! همينطور دست روي دست مي‌گذاشتيد كه روز روشن بيايند چاقو بگذارند زير گلويتان و كار را يكسره كنند؟ و يا مي‌افتاديد زير دست و پايشان و مي‌گفتيد غلط كرديم؟! پس بدانيد كه مطمئنا راه شما از راه شيرين خانوم جداست. آنها شيرين خانوم را دست كم گرفته بودند. آنها شيرين خانوم را نشناخته بودند. چرا كه شيرين خانوم نه تنها نترسيد، بلكه فورا گوشي‌ را برداشت و به رويتر و بي‌بي‌سي زنگ زد و همه چيز را افشا كرد. رونوشتي از آن نامه را هم براي خبرگزاري‌هاي مختلف ارسال نمود تا صداي مظلوميت خود را به گوش جهانيان برساند...


البته درباره عاملان اين تهديد هولناك، نكات و احتمالات بسياري وجود دارد كه بنده تنها به چند مورد آن اشاره مي‏كنم:


        1 -   فرضيه اول اين است كه آن نامه تهديد آميز را واقعا مخالفان «آزادي بيان در سواحل شمالي و جنوبي مملكت» براي شيرين  خانوم نوشته‌اند!


2-   فرضيه دوم اينست كه خود طرفداران «آزادي بيان در سواحل شمالي و جنوبي مملكت» اين نامه را نوشته‌اند، تا به اين صورت اعلام وجود كنند!


3-   احتمال سوم هم اينست كه با توجه به سوابق فيلمسازي شيرين خانوم، احتمالا ايشان مشغول نوشتن فيلمنامه‌اي جنايي بوده‌اند كه ناگهان روح خانم مارپل در ايشان تجلي مي‌كند و سپس توهم زده مي‌شوند و باقي ماجرا...اين فرضيه از اينجا قوت مي‌گيرد كه قيافه شيرين خانوم بي‌شباهت به چهره خانم مارپل نيست!(عكسهاي پايين را ببينيد!)


4-   احتمال چهارم هم اينكه شايد شبي در عالم رويا، چشمشان به جمال دلاراي فرشته مرگ حضرت عزرائيل افتاده و صبح كه بيدار شده‌اند گمان كرده‌اند كه سفر آخرتشان نزديك است. لذا پيشاپيش خبر مرگشان را اعلام كرده، شايد اين وسط دلها بسوزد براي شيرين خانوم!


5-   و احتمال آخر كه زياد هم بعيد نيست، اينكه شايد شيرين خانوم در اعتراض به نقض گسترده حقوق زنان در سواحل شمالي و جنوبي و همچنين ممنوعيت همجنسگرايي، تصميم به حمله انتحاري گرفته‌اند و مي‌خواهند خود را حلق آويز كنند! لذا از همين الان دارند مقدماتش را فراهم مي‌آورند. البته بنده با فقه بهاييت آشنايي چنداني ندارم و نمي‌دانم كه در مرام و مسلك ايشان، خودكشي چه عاقبتي دارد، اما خاضعانه و خاشعانه و ملتمسانه از شيرين خانوم مي‌خواهم كه دست از خودكشي بردارند !!

     خانم مارپل!!             شيرين خانوم!
دوشنبه 26 فروردين 1387 , ساعت 4:12 عصر

بخشهاي خبري صدا و سيماي ما قطعا يكي از موفق‌ترين گروههاي خبري در رسانه‌هاي دنياست. اينرا من نمي‌گويم بلكه بسياري از كارشناسان و اصحاب رسانه به اين واقعيت اعتراف دارند و براي اثبات ادعاي خود نيز دلايلي را ذكر مي‌كنند. جنگ آمريكا و عراق را يادتان هست؟ رسانه‌هاي آمريكايي خبري را مخابره كرده بودند مبني بر تصرف شهر فاو توسط نيروهاي آمريكايي. خوب طبيعي بود كه اين خبر فورا در صدر اخبار منطقه و دنيا قرار بگيرد، اما آنها هرگز فكر خبرنگاران صدا و سيماي ما را نكرده بودند. چرا كه بلافاصله، بخشهاي خبري تلويزيون ايران، گزارشي را پخش كردند كه خبرنگار ايراني را نشان مي‌داد كه در حال قدم زدن در خيابانهاي شهر فاو بود و جالب اينكه از نيروهاي آمريكايي هم در اين شهر هيچ خبري نبود! هوش و ذكاوت را حال مي‌كنيد؟ تازه اين يك نمونه از شاهكارهاي خبري تلويزيون ماست. به آن اضافه كنيد اخبار تيراندازي در مدارس و دانشگاه‌هاي آمريكايي، انفجارهاي‌ پي‌در‌پي در بيروت، فلسطين، تل‌آويو، كويته و لاهور پاكستان و چپ شدن اتوبوس در بوركينافاسو و زايمان خرس پاندا در باغ وحشي در چين و ...


 تا اينجاي كار را داشته باشيد... قائم مقام سازمان صدا و سيما كه همان آقاي دارابي باشند در پاسخ به سوالي مبني بر علت بايكوت خبري انفجار شيراز در صدا و سيما، اولا متعجب شدند و سپس فرمودند:«من بي‌اطلاعم، يعني اين خبر واقعا پخش نشد؟!» (بنده از دوستان و آشنايان خواهش مي‌كنم كه با انجام تحقيقات گسترده آقاي دارابي را از اين همه سردرگمي بيرون بياورند و ببينند آيا صدا و سيما واقعا اين خبر را پخش نكرده است؟! شايد ما اشتباه مي‌كنيم! به هرحال آقاي دارابي مشغول رصد و جمع‌آوري اخبار از شبكه‌هاي خارجي بودند!) البته ايشان قول دادند كه حتما در اين خصوص پيگيري‌هاي لازم را بعمل خواهند آورد. خدا را شكر كه اين پيگيري‌ها سرانجام نتيجه داد و بخش‏هاي خبري نيمروز، در راستاي خبررساني صحيح و به منظور مقابله با شايعات و تبليغات شوم رسانه‌هاي بيگانه، امروز در خبري كوتاه به حادثه چند شب پيش شيراز اشاره‌اي كوتاه داشتند!


مطالب مرتبط:


پيام تسليت رهبر معظم انقلاب در پي حادثه انفجاري در كانون رهپويان وصال شيراز


اين هم تصاويري از آلات و ادوات جنگي كه به گفته برخي مقامات استان فارس باعث بروز انفجار شده بود!!


و اين هم اطلاعاتي ديگر درباره همين ادوات جنگي!!


جواد هم مانند ديگران پر كشيد...


آقاي فرماندار شيراز، دلم مي‏خواهد بگويم شهيد...


بمب بود آقا، بمب!


رهپويان


پنجشنبه 22 فروردين 1387 , ساعت 5:26 عصر

توضيح ضروري: بخشهايي از اين داستان، بنا به دلايل مختلف، در اينجا آورده نشده و حذف و سانسور گرديده است! شايد فرصتي ديگر...


«اين داستان واقعي نيست!»


-          سلام، حال شما خوبه؟ ببخشيد من خيلي نمي‌تونم بمونم.


-          سلام. ممنونم. شما چطورين؟ بفرمايين.


-          من هم خوبم. فقط من بيشتر از 5 دقيقه نمي‌تونم بمونم. بايد برم. اومدم خداحافظي كنم. شايد ديگه نيام.


-          چرا؟ چي شده؟ اتفاقي افتاده؟


-          ....


-          هستين؟ لااقل يه چيزي بگين.


-          بله هستم. خوب ديگه حلالم كنين. خداحافظ...


دليل رفتنش را متوجه نشدم. چند ماهي بود كه با هم آشنا شده بوديم. بطور خيلي اتفاقي. روزهاي اول حالش خوب بود، لااقل من اينطور حس مي‌كردم. اما كم‌كم همه چيز فرق كرد. يك روز حالش خوب بود، يك روز نه. يك روز حوصله داشت، يك روز نه. يك روز قادر بود سرپا باشد، يك روز نه. يك روز نفس كشيدن برايش راحت بود، يك روز...! از همان روزهاي اول احساس كردم كه سالهاست او را مي‌شناسم. نمي‌دانم چرا؟ هنوز هم دليلي براي اين حس پيدا نكرده‌ام، فقط اينرا مي‌دانم كه مدتهاست او را مي‌شناسم.


 يك شب قاب عكسي را نشانم داد و گفت:«اينو مي‌شناسي؟» گفتم:«نه» گفت:«بابامه. ولي من باهاش قهرم» با تعجب پرسيدم:«چرا؟ مگه آدم با باباش قهر مي‌كنه؟» گفت:«آره. چرا قهر نكنم؟ من حوصله‌شو ندارم، بره بميره!» خيلي عجيب بود. اصلا انتظار شنيدن اين حرف را نداشتم. خواستم كه نصيحتش كنم و از اخلاق و احترام به پدر و مادر حرف بزنم كه ادامه داد:«بابايي كه حتي يه عكس هم باهاش نداري، بدرد چي مي‌خوره؟ بابايي كه فقط يه روز تو رو ديده، همون بهتر كه بره گم شه!» پرسيدم:«خوب چرا يه عكس باهاش نگرفتي؟» جواب داد:« اتفاقا يه عكس با من گرفت، ولي من پاره‌‌اش كردم» داشتم كم‌كم به حرفهايش شك مي‌كردم. آخر چرا آدم بايد درباره پدرش اينطوري حرف بزند، حتي اگر بدترين پدر روي زمين هم باشد؟ آن شب گذشت و من داشتم به حرفهاي او فكر مي‌كردم و اصلا خوابم نبرد.


چند روز بعد باز هم ديدمش. اينبار حالش بهتر بود. بعد از سلام و احوالپرسي پرسيدم:«از پدرت چه خبر؟» گفت:«خوبه، با هم آشتي كرديم» گفتم:« خدا رو شكر، آخه چطور دلت مياد؟» گفت:«برات عجيبه؟ ما تا حالا صد بار با همديگه قهر كرديم و بعد از ده دقيقه هم آشتي كرديم» گفتم:«پس اون حرفهايي كه اون شب درباره بابات گفتي چي؟» خنديد و گفت:«بازم مي‌گم. هنوز هم از دستش گله دارم. بابايي كه فقط يه روز منو ديده، همون بهتر كه اصلا نباشه» شنيدن اين حرفها آتش بر جانم مي‌زد. گفتم:«خوب اگر تو اين حرفها را بزني، پس از بقيه آدمها چه انتظاري داشته باشيم؟» با عصبانيت جواب داد:«ديگران غلط مي‌كنند حرف بزنند. باباي خودمه. بقيه برن درباره باباهاي خودشون حرف بزنند» چيزي نگفتم. فقط آهي كشيدم و سكوت كردم. چند لحظه‌اي به همين حالت گذشت. سرم را بالا گرفتم و نگاهش كردم. گوشه چشمانش خيس بود. معلوم بود كه منتظر گريه كردن است. گفتم:«ببخشيد كه ناراحتت كردم. منظوري نداشتم » اشكش را پاك كرد و با همان حالت شروع كرد به حرف زدن:«خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه من هيچ احساسي ندارم، خيلي‌ها هم اصلا خبر ندارن كه من چه دردي دارم. مي‌دوني چيه؟ شايد تو هم پيش خودت فكر كني كه من چرا اين حرفها رو مي‌زنم. اصلا كي مي‌دونه كه من چي مي‌گم. ولي اينو بدون كه من اگه يه شب، فقط يه شب بابامو نبينم، خوابم نمي‏بره. اينقدر گريه مي‌كنم و اشك مي‌ريزم تا بي‌حال بشم. اينقدر گريه مي‌كنم تا مجبور بشه بياد منو ببينه. اونوقت رودررو همه اين حرفا رو به خودش مي‌زنم. شايد باور نكني، ولي من راست مي‌گم. من هر شب بابامو مي‌بينم. من هر شب بابامو بغل مي‌كنم و مي‌خوابم، من هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‌شم اول چشماي بابامو مي‌بوسم...» حرفهاي عجيبي مي‌زد. شايد آدمهاي ديگر حق داشته باشند كه اصلا باور نكنند، ولي من باور كردم. براي همين هم گفتم:«خوش به حالت» و ساكت شدم...


شب خواستگاريش بود. بهش گفتم:«بازم كه ناراحتي، بابا تو كه امشب بايد خوشحال باشي و بخندي. چته؟» حرفي نزد اما انگار حرفهاي زيادي براي گفتن داشت. شروع كردم به شوخي كردن و با خنده گفتم:«ببينم، به اين آقا داماد گفتي اگه سر به سرت بذاره و اذيتت بكنه، با من طرفه؟ كافيه به من بگي تا گوشش رو بگيرم» لبخندي زد و گفت:«برو بابا دلت خوشه. تو چي مي‌دوني من چه حالي دارم» گفتم:«خوب بگو چه دردي داري؟» با بي‌حالي جواب داد:«هيچي. فقط دوست دارم سر به تنش نباشه» با تعجب پرسيدم:«كي؟ داماد رو ميگي؟ به همين زودي ازش بيزار شدي؟» گفت:«نه بابا. داماد رو كه نمي‌گم. بابامو ميگم. مي‌خوام سر به تنش نباشه» فورا متوجه شدم كه باز هم همان درد و غصه هميشگي به سراغش آمده. براي همين هم رو كردم بهش و گفتم:«آخه چرا. باز ديگه چي شده؟» جواب داد:«هيچي. چي مي‌خواستي بشه. درست همون شبي كه من بهش احتياج دارم، پيدايش نيست» بهش گفتم: خودتو ناراحت نكن. اون حتما مياد. مثل هميشه. با ناراحتي جواب داد: فايده نداره. همين الان بايد اينجا باشه اگه الان نياد، پس كي مي‏خواد بياد؟ و من باز هم احساس كردم كه هيچ حرفي براي گفتن ندارم و سكوت كردم...


به خانه برگشتم. حالم خوب نبود. دفتر خاطراتش را باز كردم و شروع كردم به خواندن :« چه عادت بدي داشت مامان! تو طب الآن ديگه منسوخ شده خداروشکر! ضايع بود خب! بچه رو قنداق مي‏کردن که دست و پاش بد‌شکل نشه! اما دست و پاي من که دراز شد...و دست از پا دراز تر... اونروز يادته..؟ تو بغل مامان بودم..گفت تو داري مياي..نشسته بوديم دم در ... هي به آسمون نگاه مي‌کرد..منم نگاهشو تعقيب مي‌کردم...آسمون ابري بود..هنوز هم که هنوزه، آسمون که ابري مي‌شه، منم سر به هوا مي شم... مامان هي با من حرف ميزد..همش نگرانت بود..حرفايي بهم مي‌زد که به ديگران نمي‌گفت..فکر مي‌کرد منم نمي‌فهمم... مامان زير لب مي‌گفت: بيا ديگه! الان آسمون مي‌باره!..دندوناشو به هم فشار داد: چقدر گفتم لباس گرم ببر؟! گفتي جنازه بچه‌ها رو از زير يخ در ميارن..من لباس گرم نمي‌خوام...بفرما! حالا تو بارون چطور مي‌خواي برگردي.. اوخ..اوخ..بارون گرفت..قطره هاي گنده گنده رو صورتم ولو مي شدن، اما مامان که حواسش به من نبود..جيغ زدم...اما مامان فکر مي‌کرد من بهانه تو رو مي‌گيرم! الان مياد ماماني!..تو هم دلت تنگ شده؟ الان مياد!... و تا مدتها و شايد هنوز هم، نمي‌شد جلوش گريه کنم..فکر مي کرد همه بهانه از توست!! من که تو رو نديده بودم که دلم برات تنگ شه آخه!..حالا يه وقت خيال نکني منو برد تو ها! نه خير!چادرشو کشيد رو سرم...دنيا خال خالي شد...صداي پا اومد..خش خش...يا يه همچين چيزايي...مامان سعي مي‌کرد آروم جيغ بکشه!! اومدي؟..جانم...بدو آفرين..الان خيس مي‌شي...سرما مي خوري..بعد هر کار كنم باز بر مي‌گردي منطقه...داشتي نزديک مي‌شدي..مامان منو رو قلبش فشار مي داد..تند ميزد..خيلي تند..ترسيدم..گريه‌ام گرفت... سلام...چه صداي کلفتي داشتي...از تو هم مي‌ترسيدم...اگر چه الان مي‌دونم اوني که ترس داره تو نيستي...يکي ديگه‌ست...مامان اين چادرو بزن کنار ببينم کي مامان منو ترسونده!!! سلام!.. چقدر دير کردي عزيز...دستت چي شده!..نگاه کن..سر تا پاش گليه! صدات نميومد...مامان يه جوري چادرو زد کنار که من يه لحظه چشماي خندونشو ديدم...و تو منو ديدي و من هم تو رو! ببخش که ترسيدم! خب..خب ترسناک بودي! موهات خيس بود...چسبيده بود به پيشونيت.. چشماتم که گرد کرده بودي...دهنتم که تا گوشات باز بود...خب وحشتناک بودي ديگه! تازه يه دفعه بلند خنديدي! منو از مامان گرفتي..زير بارون..هي بالا پايين انداختي..مامان همش مي‌گفت نکن! تازه شير خورده...همش تقصير اين مامانه...اگه قنداق نبودم، موهاتو مي‌زدم کنار...دستامو که گرم بود مينداختم دور گردنت...يه انگشتر فيروزه دستت بود...ايناهاش...بذار بکنم دستم... اون تو انگشت کوچيکش مي کرد! بفرما! خانمت فالگوش وايساده........اومدي تو حياط..مامان جون دويد تو ايوون.. الهي دورت بگردم مادر...از احمد چه خبر..بي رحمانه منو دادي بغل مامان. رفتي تو بغل مامانت..مامان چادرش افتاد..درو بست...خلاصه منو اونشب سرما دادين...دراز کشيدي همين جا! وسط اتاق...گفتي آخيش..مامان پوز خند زد..چادرشو گرفت دستش، کنارت زانو زد...يه جوري که حتما بهت بر بخوره گفت: خب نرو اگه اينقدر سختته! يه اخم کوتاه بهش کردي...دستتو دراز کردي که منو بگيري..نداد بهت..يادت باشه! مگه من توپ دسترشته بودم؟! خلاصه گرفتي منو...هي بوسيدي..:آخيييييش...آخيييييش...سيبيلات هي مي‌رفت تو صورتم...دستام بسته بود و‏الا...الانم دستام بسته‌ست...دستام بسته‌ست....... منو خوابوندي روي سينه‌ات دستتو چند بار زدي رو پشتم...قلب تو از مامان قوي‌تر مي‌زد: گوروپ گوروپ...اون همه نيرو رو از کجا آورده بودي...اون همه توانو...مامان دويد دوربينو آورد..عکس گرفت...بعد ها پاره‌ش کردم...تنها عکس دونفرمونو...خودت مي‌دوني چرا!... مامان ساکت نگات مي‌کرد...سير نمي‌شد...اسمشو چي بذاريم..؟ رفتي تو فکر..منو گذاشتي زمين..نشستي به مامان نگاه کردي..دل تو دلم نبود!..پاشدي رفتي جلو روشويي...آستيناتو زدي بالا که وضو بگيري...: هر چي تو بخواي! حوله رو برداشتي سرتو باهاش خشک کردي... آب گرم کنم بشوري سرتو؟  نه..زحمت نکش.. من؟ من تا حالا هيچي صداش نکردم..دوست داشتم تو بياي بگي..بچه سه ماهشه..اسم نداره..شناسنامه نداره...کوپن هم بهمون نميدن...حالا کوپن هيچي...تو يعني هيچ نظري نداري؟؟ سکوت کردي...آره خب..تو که قرار نبود منو هيچ وقت صدا کني..وضو گرفتي..مامان همينطور وسط اتاق، ساکت..نماز خوندي..مامان نگات کرد... بده به من...مامان رو زانو تا  کنار مهرت  اومد...منو گرفتي...دهنتو چسبوندي به گوش راستم... الله اکبر..چشماتو بستي..:فاطمه...مامان خنديد...با سر تاييد کرد.....:کنيز فاطمه‏ست... اما نيستم...اين آخرين کلمه اي بود که قبل از شير خوردن ازت شنيدم...صبح که پا شدم مامان پشت پنجره بود...ومن فاطمه شدم...فاطمه...


دفتر خاطرات را بستم. چشمانم مثل هميشه اشك‏آلود بود و من مطمئن بودم كه او و پدرش، امشب هم مثل همه شبهاي گذشته با هم آشتي مي‏كنند.



[7/2/1387- 10:6 ع] آهستان....... تعطيل نمي‏شود!
[4/2/1387- 10:36 ع] مسيح جان، شما همان دلفين باش!
[3/2/1387- 10:49 ع] آنچه امروز ديدم
[2/2/1387- 9:44 ص] دوست وهابي‏ من و عشق آقاي خاتمي!
[31/1/1387- 11:44 ع] امان از اين حس غريب...
[30/1/1387- 2:32 ع] ابطحي و دم رضا شاه!
[29/1/1387- 1:0 ص] احمدي نژاد و سريالهاي تكراري!
[28/1/1387- 1:22 ص] نه! شيرين ، تو نبايد بميري!
[26/1/1387- 4:12 ع] سيما جان خسته نباشي!
[22/1/1387- 5:26 ع] اين داستان واقعي نيست!
[آرشيو شده ها]